خاطرات حامدرحیمی پنجکی

حامدرحیمی پنجکی، هستم،مربی کونگ فو،، خاطراتم رو بخون جالبن

خاطرات مدرسه(4)

نویسنده: حامد رحیمی پنجکی(تصاویر هم تصاویر خودمه، همون دوم دبستانی که کلاغ رو برد مدرسه، اما بااین تفاوت که بیشترازسی سال از اون روز گذشته) حامد رحیمی پنجکی هستم،دوم دبستان بودم، تو مسیر مدرسه که طولانی هم بود از یه کوچه ای رد میشدیم که کوچه باغ مانند بودو پر از درخت، یروز اتفاقی تو همون کوچه چشمم خورد به یه کلاغ که زخمی بود و داشت دستوپا میزد که پرواز کنه، دلم براش سوخت، برداشتمش تو دستم گرفتمش و بردمش تو راه درمونش کنم، که نمیره و بلایی سرش نیاد ،، یخورده آب دادم بهش، چسب  زخم خریدم به پاهاش زدم، در حدتوانم درمونش کردم، رسیدم جلوی درب مدرسه، کلاغو نمیشد برد داخل، کتابها و دفترهای کیفمو خالی کردم تو کیف دو...
14 ارديبهشت 1404

خاطرات مدرسه(3)

دوران دبیرستان تو مدرسه مواد محترقه و ترقه و کپسولی  پخش میکردم بین بچها، گاهی هم میفروختم ، در کل انبار باروت بود جیبهای شلوارو کاپشن و...... یه ترقه ای اومده بود که بینهایت بوی بدی داشت ،،، اونقدر بدبو و سرسام آور بود که نمیشد ده ثانیه تحملش کرد، منم مثل  همیشه دنبال حاشیه و دردسر بودم ، یدونه از این ترقه های بینهایت بدبو رو انداختم تو کلاس، بوی بدو زننده تمام کلاس رو گرفته بود، معلم که اومد گفتیم بوی فاضلابه و....  گفت کلاس رو عوض کنیم، اما خداروشکر کلاس خالی نداشتیم و رفتیم تو حیاط، این تو حیاط رفتن خیلی بهمون حال داد و تصمیم گرفتم اینکارو ادامه بدم اما در سطح گسترده تر،  دو روز بعد سه تا از همون مواد رو انداختم تو...
14 ارديبهشت 1404

خاطره از شروع باشگاه رزمی

حامد رحیمی پنجکی (خاطرات و داستانهای زندگی)  خاطره از شروع باشگاه وتمریناتم   نویسنده :  حامدرحیمی پن جکی  من حامد رحیمی پنجکی هستم،  سال شصت و هفت ، آذرماه، روز بیست و هفتم، ب دنیا اومدم، یادم میاد  شش سالم بود که  از تلویزیون یه مسابقه ی تکواندو پخش شد، وقتی دیدم  دونفر باهم مبارزه میکنن و انعطاف بدنی دارن  رفتم پیش بابام گفتم منم میخوام برم  مسابقه، گفت باید اولش بری باشگاه تمرین کنی بعد بری مسابقه، گفتم پس بریم باشگاه، فردای اونروز  دم عصر رفتیم یه باشگاه پایین تر از محلمون، باشگاه فجر بهمن، تو باشگاه آموزش خیلی از رشتهای رزمی بود ،ما تایم تمر...
14 ارديبهشت 1404

خاطرات مدرسه(۲)

یه معلم عربی داشتیم بنام آقای مقدم، این بنده خدا یدونه از دستاش هم فلج بود، معلمی بود که بچها بینهایت اذیتش میکردن، روز معلم شدو به فکرم زد یه کادو بهش بدم، از کاغذ کادوهایی که بچها داشتن یکم پاره کردم و یه تیکه نون خشک بربری رو کادو کردم دادم به آقای مقدم، اون بنده خدا هم بینهایت خوشحال و شاد  اون کادو رو توی جیب کتش، چقدر اونروز هوامو داشت بیچاره،، باورش نمیشد بهش کادو دادن،  از خوشحالی نفهمید چجوری درس داد، این بنده رفت خونه ، بچهاش و نوه هاش جمع بودن ک بهش روز معلمو تبریک بگن، اقای مقدم کادو رو که دراورد شروع کرد به کلی کلاس گزاشتن که بچها برام کادو اوردن، میگفت کادو رو دادم به نوه ام، برای اون باشه،،،  اون نوه ی بدبختم...
14 ارديبهشت 1404

خاطرات مدرسه

حامد رحیمی پنجکی (خاطرات و داستانهای زندگی) حامدرحیمی پنجکی، مربی هنرهای رزمی  خاطرات مدرسه(5)  1404/2/14 12:53 نویسنده :  حامدرحیمی پنجکی 20 بازدید اشتراک گذاری دبیرستان بودیم، رشته ی علوم انسانی، یه درسی داشتیم به اسم آمار، معلم درس آمارمون انسان عصبی و قاطیی بود، آقای نوری،که بچها رو شدیدا میترسوند و اذیت میکرد، نیم نمره هم رحم نداشت و دوست داشت کل بچها درسش رو بیفتن، ، هر هفته دو زنگ پشت هم امار داشتیم، و حالمون از درس آمار و آقای نوری بهم میخورد، سرکلاسش همیشه خسته میشدیم، آقای نوری در حال درس دادن بود که درب کلاس به صدا دراومد، ناظم مدرسه بود و با آقای نوری کار داشت، آقای نو...
14 ارديبهشت 1404