خاطرات مدرسه(4)
نویسنده: حامد رحیمی پنجکی(تصاویر هم تصاویر خودمه، همون دوم دبستانی که کلاغ رو برد مدرسه، اما بااین تفاوت که بیشترازسی سال از اون روز گذشته) حامد رحیمی پنجکی هستم،دوم دبستان بودم، تو مسیر مدرسه که طولانی هم بود از یه کوچه ای رد میشدیم که کوچه باغ مانند بودو پر از درخت، یروز اتفاقی تو همون کوچه چشمم خورد به یه کلاغ که زخمی بود و داشت دستوپا میزد که پرواز کنه، دلم براش سوخت، برداشتمش تو دستم گرفتمش و بردمش تو راه درمونش کنم، که نمیره و بلایی سرش نیاد ،، یخورده آب دادم بهش، چسب زخم خریدم به پاهاش زدم، در حدتوانم درمونش کردم، رسیدم جلوی درب مدرسه، کلاغو نمیشد برد داخل، کتابها و دفترهای کیفمو خالی کردم تو کیف دو...
نویسنده :
حامدرحیمی پنجکی
13:26







